دانلود رمان دروازه ی ابدی

X
تبلیغات
رایتل

سلام ماجرای یه کوهنورد احمق رو بخونید





خیلی جالبه تو ادامه مطلب برید بخونیدش





نظر نظر نظر 

یادتون نره 

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست 
از بلند ترین کوه بالا برود او پس از آماده سازی ماجراجویی 
خود را آغاز کردولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می دانست
 تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندی های کوه را تماما 
در بر گرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود 
و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود همانطور که از کوه 
بالا میرفت چند قدم به قله ی کوه مانده پایش لیز خورد و 
در حالی که به سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید 
 و احساس وحشتناک مکیده شدن بوسیله ی قوه ی جاذبه
 او را در خود برگرفت همچنان سقوط میکرد.و در آن لحظات ترس عظیم
 همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد 
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طنابی به دور کمرش محکم شد 
بدنش میان  آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود 
و در این لحظه سکون برایش چاره ای نمانده بود جز آنکه فریاد بکشد:
-خدایا کمکم کن!
(ناگهان صدایی پر طنین از آسمان شنیده شد.)جواب داد:
-از من چه می خواهی؟
-ای خدا نجاتم بده!
-واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
-البته که باور دارم!
-اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته شده است پاره کن!‍‍
(یک لحظه سکوت...)
مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند
 که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را
 گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!!!





تاریخ : سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389 | 12:31 ب.ظ | نویسنده : سامان | نظرات (0)
  • قیمت خودرو
  • مسکن ها
  • پیچک

  • کد نمایش افراد آنلاین
  • جاوا اسکریپت