ماجرای طلاق!!؟

سلام این داستان خلی رمانتیک و عاشقاس نظر یادتون نره



 



اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و
گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن
حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه
طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش
صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره
هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج
می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی...


بقیش تو ادامه مطلبه

ادامه مطلب ...

''هزینه عشق واقعی ''





پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . 

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

صورتحساب !!!

 کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان 

 مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان 

 نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان 

 بیرون بردن زباله 1000 تومان 

جمع بدهی شما به من :12.000 تومان  ! 

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،



بقیه ادامه مطلب


نظر یادتون نره

ادامه مطلب ...

طالع بینی با درخت!!؟




دوباره سلام 
ایندفه با یه چیز جالب دیگه اومدم 

طالع بینی با درخت تولد میزارمش تو ادامه مطلب

راستی یه خبر دیگه به کسایی که به وبلاگ سر میزنن
از این به بعد هر دو روز یه بار آپ میکنم سر بزنید مرسی 

نظر یادتون نره مرسـی
ادامه مطلب ...

تست هوشه خفن!!!!!!!!؟

سلام یه تست هوش خیلی خفن گذاشتم حتما بخونیدش 


چون خیلی زیاده میزارمش تو ادامه مطلب





خواهشا حتما نظر بدید مرسی


ادامه مطلب ...

جالب اما واقعی!!!

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...




ما بقیش رو تو ادامه مطلب بخونید

نظر یادتون نره

ادامه مطلب ...

حکایت کریــسمســــی!!؟

رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند، 

هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند،

شمعها نیز برای خود داستانی دارند.

امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.



شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.


اولی گفت: من صلح هستم! 

با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.


فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.


سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.


*****


نظر یادتون نره بقیشو در ادامه مطلب زدم مرسی

ادامه مطلب ...

تبریک سال جدید اما با تاخیر

دوباره سلام



سال 2011 مبارک باشه 



فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز



اما برای تاخیرم یه سری عکس تو ادامه مطلب گذاشتم حتما ببینید 


نظر یادتون نره


ادامه مطلب ...

چرچیل و راننده تاکسی

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.
هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.
راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم" .
چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.
راننده با دیدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم!



حکایت

سلام دوستان

امیدوارم که خوب باشید

من یه بحث جدید و زیبا به نام حکایت راه انداختم

که حکایت های خیلی زیبایی رو توش میزنم


امیدوارم همگی خوشتون بیاد و استقبال کنید 


راستی من یک سری مشکلات دارم به یه نفر نیاز دارم تا کمکم کنه و وبلاگو با هم ادامه بدیم اگه خواست کسی به من یه نظر خصوصی بفرسته مرسی

شرط عشق( آیا هنوز هم مجنونی هست !!!!)





دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. سالها بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. 

 مرد گفت:

 "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".